تبليغاتX
یه صفحه بعد...




لعنت به این تلویزیون دروغگو



+   88/03/31      

لعنت به این تلویزیون دروغگو



+   88/03/31      

لعنت به این تلویزیون دروغگو



+   88/03/31      

لعنت به این تلویزیون دروغگو



+   88/03/31      

اخمدی. ن.:


ممنون که به ما میگی خس و خاشاک

تو که بیشتر از این هم برامون آبرو نذاشتی




+   88/03/31      

برای همه شهیدان

همه آنها که برای شرف و آزادی رفتند







+   88/03/29      

والسلام علی عبادالله الصالحین الهی رضا برضائک و مطیعاً لامرک




+   88/03/29      

ای خدا دلم خسته




+   88/03/27      

دانشجویان شریف احمدی نژاد را به حریم دانشگاه خود راه ندادند و همزمان با شعارها و جیغ های بلند دانشجویان در اعتراض به ورود این پدیده، او همچنان در بیرون از دانشگاه اراجیف خود را ایراد کرد در حالیکه عده کمی از گماشته های خود او برایش هورا می کشیدند





+   88/03/21      



+   88/03/19      



+   88/03/19      

عصبانیت نهایی ... تاییدی بود بر حرفش که من از کسی نمیترسم.

فقط بامزه بود که وقتی برمیگشت به دوربین باز مهربون میشد...



--leila




+   88/03/18      

Dont cry baby

baby smile




+   88/03/17      

خدایا مردم رو از این عوامن زدگی نجات بده




آمین




+   88/03/15      

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد




+   88/03/15      

به زودی برمی گردم

با یه چهره زیبا!




+   88/03/13      

کی اینجا رو خراب کرده؟؟


:(




+   88/03/11      

یه آقایی می گفت

اون سوزن بان قطار که سهل انگاری می کنه

و پیچ های راه آهنو سفت نمی کنه

خدا یه جایی پیچای زندگیشو شل می کنه



قضیه همین آدماییه

که دارن همه رو با رانندگی داغونشون به ته دره می برن





+   88/03/11      

دایم به اینترنتمون میگم: (با لحن التماس بخونید)


"خواااااهش می کنم"








+   88/03/10      

et al




+   88/03/10      

راحت میاد به سراغم

همه فکرهای وسواس گونه


تو هم راحت بیا



به خودم

به تو

آری

یا

نه





+   88/03/10      

"از خدا میخوام که تو رو نگیره از من.."




+   88/03/09      

صاحب وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در مقابل مطلب ارسالی ندارد!


"انتخابات برگزار شد و در یک رقابت فشرده میان آقای م. ا.ن و آقای " ....."، آقای.....به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد و مراسم تحلیف انجام گرفت و آقای م. ا.ن از ریاست جمهوری رفت کنار و برگشت به ارادان و رفت لابلای دست خانواده و مشغول ادامه حیات شد و رئیس جمهور جدید مشغول به کار شد.


طبیعتا پس از آمدن رئیس جمهور جدید سبزه های باغ روئیدند و نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیدند و در و دیوار را تمیز کردند و همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت. تا اینکه یک هفته پس از روی کار آمدن رئیس جمهور جدید، یک هموطن اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت:

هموطن عزیز: سلام برادر! ببخشین، آقای م. ا.ن تشریف دارن؟
نگهبان گفت: نه برادر عزیز! ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن.
هموطن عزیز گفت: یعنی دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین با رئیس جمهور جدید ملاقات کنین....
هموطن عزیز گفت: نه، من هیچ فرمایشی ندارم، خداحافظ.... و در حالی که با نگهبان دست می داد سری تکان داد و رفت.

فردا ظهر بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و آسمان آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: سلام برادر! حاج آقا م. ا.ن، رئیس جمهور، تشریف دارن؟
نگهبان گفت: نه برادر عزیز! همونطور که دیروز هم گفتم ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن. الآن رئیس جمهور دیگه ای به جای ایشون اومده....
هموطن عزیز پرسید: یعنی دیگه ایشون اصلا رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین وقت بگیرین و با رئیس جمهور جدید ملاقات کنین....
هموطن عزیز گفت: نه، من کار خاصی ندارم، خداحافظ.... و هموطن عزیز در حالی که با نگهبان دست می داد سری تکان داد و لبخندی زد و رفت.

روز بعد، بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و باز هم آسمان آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به اسم اصغر آقا، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: سلام برادر! جناب آقای حاج م. ا.ن، رئیس جمهور، تشریف دارن؟
نگهبان عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز هم گفتم که ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و دیگه اینجا نمی آن. متوجه هستید؟
هموطن عزیز گفت: بله، ببخشید، می خواستم ببینم دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، ایشون دیگه اصلا رئیس جمهور نیست، اصلا.
هموطن عزیز گفت: خیلی ممنون، خداحافظ.... و هموطن عزیز در حالی که با نگهبان دست می داد، سری تکان داد و لبخندی زد و رفت.

روز چهارم، بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و باز هم آسمان آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به اسم اصغر آقا میانجی، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: سلام! خیلی عذر می خوام، جناب آقای م. ا.ن، رئیس جمهور تشریف دارن؟
نگهبان خیلی عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز و پس پریروز هم گفتم که ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن. مثل اینکه شما متوجه نمی شید من چی می گم؟
هموطن عزیز گفت: چرا برادر، من متوجه می شم که شما چی می گین.
نگهبان گفت: پس اگه می دونین که ایشون دیگه رئیس جمهور نیست، برای چی دوباره همین سووال رو می کنی؟
هموطن عزیز گفت: من می دونم که ایشون رئیس جمهور نیست و دیگه اینجا نمی آد، ولی خوشم می آد این حرف رو باز هم از شما بشنوم.

نگهبان در حالی که با او دست می داد، لبخندی زد و گفت: پس تا فردا خداحافظ!

"


--لیلا




+   88/03/06      

به خانه برمی گردیم




+   88/03/05      

ملت رای بدین





+   88/03/04      

همیشه وقتی حس نوشتن دارم

اینجا نمیشه نوشت

حالا




حکایت بعضی آدما

حکایت دوست نادانه







+   88/03/04