تبليغاتX
یه صفحه بعد...




به من نگاه می کند

دستش را به سمتم دراز

می پرسد:

"کلاس ها کجا برگزار میشه؟"

دستش را به سمت بوفه دراز می کند

ادامه می هد:

"اینجا ؟"

می فهمم که دانشجو نیست

دستم را به سمت کلاس ها دراز می کنم

می خندد

نزدیکتر می آید

اخم می کنم و برمی گردم

به سمت کلاس ها می رود

زمان کمی گذشته

بر می گردم

در راه مرا میبیند

لبخند می زند

لبخند ژکوند!

در دلم می گویم:

"کلاس ها را میخواستی یا مرا؟"

گویی می شنود

به لبخند ادامه می دهد و به من نگاه می کند

و به من نگاه می کند

و به من نگاه می کند....

....

..

 

 

 

+   85/11/28      

تا کی ادای روشنفکری درآوردن؟

 

+   85/11/17      

این فیلم املی عجب چیزیه ها 

آدم یه جوریش میشه !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   85/11/14      

و من می اندیشم

به این جاودانگی

و این غم جاودانه

و این مظلومیت جاودانه

 

+   85/11/10      

وقتی "لعنتی" از جذاب ترین کلمه های زندگیم بشه

و بخوام به همه چی بد و بیراه بگم

باید به زندگیم و سلامتش شک کنم !

+   85/11/08      

 

وقتی صدای جیرجیرت می آید

می فهمم که اینجایی

در اتاق من

در اتاق ِ خواب ِ من

و گویی حتی

نزدیکتر از هر شب

شاید روی میز کارم

یا لبه دیوار

یا شاید روی زانوانم

 

نمی فهمم کجایی

نمی فهمم

 

کاش لااقل با هم دوست بودیم

اینگونه

عذابش کمتر است!

 

کلافه ام می کنی

نمی فهمم کجایی

نمی فهمم

 

تو را به خدا لااقل آرامتر بخوان

آ

ر

ا

م

ت

ر
+   85/11/08      

آدم مجبوره خودشو اینجا بنویسه ؟؟

+   85/11/08      

شکستن

فروریختن

و نابودی

و

دوباره ساخته شدن

آری

اینگونه

+   85/11/06      

همه

بودن

من

و

تو

 

من؟

تو؟

+   85/11/06      

همیشه میگم

عجب خمیر دندون خوشمزه ای !

+   85/11/03